در كشمكش سخت ميان دو خورشيد همسايه
زمين
با آخرين مدار خود وداعي جاودان مي كند
فرزند خلف هستي
پا جاي پاي بزرگتر مي نهد
لرزان و نا مطمئن صراط را مي گذرد
و نمي داند آن لحظه اگر راهي را كه آمده باز بنگرد
خورشيد غاربي مي بيند
كه برايش از نهايت دست تكان مي دهد
و مثل سكانس آخر يك فيلم رمانتيك
بوسه حواله اش مي كند
وقتي مي خواهم مرز ميان خوب و بد را جادّه بسازم
بايد قبول كنم كوچكم
شايد اميدي بر وسعت مرزها !
بلكه قطار زندگي
از پل تقدير به سلامت گذر كند .