خب معلوم است توی اتاقی که فقط یک تخت هست و یک پتو
و یک بالش و دیگر هیچ . . . آدم بیشتر دلش تنگ می شود :
به سطر چندم شعر می رسم نمی دانم
تفاوتی هم ندارد
وقتی . . . همیشه در آغازین سطر خیالم بوده ای
هر صبح – دربدر و دربدر –
در خیابانهای بی شعر این شهر
- در صورتک های سفید و بی جان -
میان آنهمه مانکن های ریز و درشت
می . . . چرخم و می . . . گردم
تا بالش شب
و این امّیدی است
: هر چه پس از باران بیاید خوش است !
- بی تو . . . با تو –
وقتی کلام تو باشد چه فرقی می کند ؟
باقی همه پیشوندند و پسوند .
امشب اما
این منم ، که مضطرب وبیکار
بر سر قرارمان ساعتی چند پرسه می زنم
باور کن به اندازه ی همه ابرهای حاشیه ی دریای مدیترانه دلم برایت
تنگ است .
سر ظهر چه گریه ی پر دردی کردم !
در نبود دست هایت همه اشک هایم هدر رفت
. . . می درخشی
و این یعنی آنکه مثلا
بوسه های ترا بر عکس بی قواره ی وجودم منعکس دیده ام .
. . . شب ، خفای حضور توست
تبریز ، بی وفائی می کند
و این راز زیبائی سرمدیّ توست
نا درویشان تحریک حضور ترا بیاد نیاورند
که به همه مذکّرهای روی زمین ، از آنهمه که در کتاب های عربی بود
تا بنده ی حقیر
حق می دهم در حسرت چیدن یک سیب قد بکشند .
شاخه ی تو – امّا –
براستی چه بلند است !
§
حالا که فرصت هست ، چرا ننویسم ؟
وقتی فقط یک تخت هست و یک پتو و یک بالش و دیگر هیچ
چرا یادداشت ها کارهای احمقانه ی روزانه ام باشند ؟
وقتی که من
در هر کوچه و برزن
پی یک مصرع دلنشین شعر تو می گردم
تنها ، کلام قدسی توست
وگرنه من شاعر مسلک
- جز مدادی دوپهلو شکسته -
با دلی همچنان
چه چیز دیگری از لمس شب های هزاره ی شعر پارسی داشته ام ؟
قشنگ اگر هست . . . تو هستی
قشنگ اگر نیست . . . من نیستم
هنگام كه حلقه ی محاصره تنگتر مي فشارد
شمع هاي اميد را در شامگاه دل فزوني مي بخشي
و اين از آن اسرار بزرگ است
كه به سادگي بر زبان مي آيد .
هميشه بايد در انتظار چيزي بود
و هميشه
اميدوار و
بيمناك از زماني كه مي رود
بايد مثل روزهاي مانده به كنكور
- زمان در كف -
دقايق را كش داد و در آن
صادقانه زندگي كرد .
زمان مي آيد . . . مي رود
و در اين دور به ظاهر پوچ آمدن ها و رفتن ها
- من اميدوارم -
در يك سپيده ی صبح آمدن
ترا براي هميشه بازآرد .