نه
يادم نمي آيد عشق را كجا جا نهادم
و كي قاره پهناور تو كشف من شد .
كم كم تعداد گناهان اين دل دور
از تعدد درختان بي صفاي اين شهر
افزون مي شود .
كدام گام را در جاده هاي بي ا نتهاي بي بازگشت
كج نهادم كه اينچنين تا ثريا كج رفته ام ؟
گمان نمي بردم داستاني به اين بلنديّ و زيبايي
پاياني چنين داشته باشد
گفته بودم داستان من چيز ديگريست
افسانه اي حقيقي
كه در آن همه وجودم را
به يكباره فرياد مي كشم
زندگی زیبا بود اگر
- صبح ها -
وقتی از خواب برمی خواستم
ندیدار ترا خمیازه نمی کشیدم
قر نمی زدم
کاش بیخودی لبخند می زدم
زندگی زیبا بود اگر
- شب ها –
وقتی سر بر بالش خواب می گذاشتم
یادم نمی آمد
- بی بالشان روزگار –
به چه چیزشان باید ببالند .
هنوز ... آه ... گاه
لمس غریزه ی یک سنگ
چنان به شکستن شیشه های حجابم می خواند
که از یاد می برم
شمار سالیان زندگی را .
سرانجام
اين بوسه هاي خيال
روياي تو را به آتش مي كشند .
زمان گام نهادن به خيالي است كه
- بايد -
گلستان گردد .