و تنبيهي براي من
تا راز خوشه انگور يا سرخي سيب را بدانم
...
و دريغي براي من
كه در دانستن سيب و انگورش درمانده ام هنوز
سرانجام عاشقان بر تو پنجره اي گشودند و
خورشيدش نام نهادند
واي ... اگر پنجره آسمان باشد
دور نيست
دور نيست
من
و تو
هر دو عاشقيم
چيزي كه ياد مي گيريم تا هنگام پدر شدن
آنرا ميان سفره حياط پهن كنيم .
دري باز مي شود
و تمام گنجشكهاي درخت انجير ، با جيغ و فرياد
حياط خانه را ترك مي كنند
دري بسته مي شود
و تمام پنجره هاي خيال كودكانمان
- به سرعت -
باز مي شوند .
بايد به كدامين سقاخانه شب
ببندم اين دخيل محبت را ؟
- اين شمعي كه مي سوزد سراسر چه كنم ؟
نوازش زانوي تو كجاست ؟
كه جز بر زانوي تو چشم نمي توان بست