نامه ششم / نامه هایی از تبریز
باورش مشکل است
اما می دانم که تو باور می کنی
اگر به راستی معیار راستینی بود
تا تیزی این تیشه ی دمادم را محاسبه می کرد
بی شک
"مقاوم ترین درخت سال"
لقب بی رقیب من بود !
باورش مشکل است
اما می دانم که تو باور می کنی
اگر به راستی معیار راستینی بود
تا تیزی این تیشه ی دمادم را محاسبه می کرد
بی شک
"مقاوم ترین درخت سال"
لقب بی رقیب من بود !
1
حیف . . .
آنسوتر دو قدمی ست و
من را
یارای یک قدمش تنهاست !
2
پرستش تکّه ای مقوّا
که رویش نوشته باشند :"حراج"
در جستجوی مژده ای !
3
به خیالم
که خیال خدا این بود
عاشق باشیم
وگرنه هیچ ماهی و دریایی نبود
غیبت می کنم
مثل دانش آموزی که می داند خوب نمی داند
غیبت می کنم
وقتی قرار باشد بر سجده ی طولانی تو
خاطرات روز را ورق زنم
چرا سجده کنم ؟
وای . . . که می دانم
تکرار مکرر و مداوم جمله ای بزرگ
چون " دوستت دارم "
چقدر دوست داشتن را کوچک می کند !
این قربانی هابیل است به خدا
نیاز نگاه ما به معشوق
تنها و همیشه به یک و همان غزل
چگونه معشوق را تشنه تر کند ؟
نه . . . تا لبریز تو نباشم
میعاد نیایش نمی چینم
با آنکه سالهاست پُر معصیت نزیسته ام
گلی نچیده ام
و هیچ گنجشک پُر قیل و قال این صحن را
خشمگین ساکت نکرده ام
به گمانم که باز
سایه ی تاوان گلهایی که کودکانه تازیانه زدم
و خاطرات خشک شده ی پروانه های از یاد رفته ی کتاب هایم
مرا به رسالتی می کشاند
تا برای همه بچّه های این زمین
کتابی آسمانی بیاورم از رنگ های خیالی و پروانه های رنگی
چنان به دوست داشتن گلی دعوتشان کنم
که بیم آزار پروانه هشدار باشد
در پی خون تبارت کیست ؟ که می آید ؟
صدایت . . . می دانم
از خواندن شاهنامه و
شاه نعمت الله ولی و حافظ
تفتیده باز
بیا یله کنیم
بیشتر از این نیست
که به جرم داهاتی بودن دستگیرمان کنند . ها ؟!
{ رفتی و اسبل طایفه بی سُوارن
رفتی و هر شفق
کوهل بی شوم و چراغ جارت ایزنن
نه دِی دِی و دِی بلال تو
نه صیای برنو ایپیچه من کُه و کمر }
رفتی به صد نشانی گنجینه های دربسته
که دست های کوتاه ما کوتاه ماند .
تو بگو
_ بی تفنگ _
_ بی غزل _
این همه آدم که هزار عیب شهری گرفته اند را
چگونه عاشق کنم ؟
"برای ملّا عبدالرضا که زاگرس را دانه پاشید"
انگار نه راهی ست در پیشم
و نه در پندار پشت سرم
از این شاخه به آن شاخه
این ستون تا آن ستون فرج هاست
ها را هزار بار درنوردیدم و باز
ستون اول این معمار
- به شرمی ناپایدار !
مآمن زخم های فرسوده ام گشته باز
شکست ناپذیری ست
آن که در خاطره ها رک می خورد
صدایم غریبی می کند
انگار در من طوطی دیگری سخنگوست
آوا , آواز همیشه نیست
بلکه باران است که در می زند
من ثبوت آوازیم
که با صدای نا آشناتر در من
فریاد کرده است :
شکست هایم را می شکنم
اينجا
مردانى هستند مفلوك
مدام در پي كفش هايت
آيا بر چمنى پا نهاده اى ؟
و پيرمردانى
كه جوانه را باور ندارند
می توانی بگوئی
اين همه خيابان دراز پر هياهو را به سرعت
پشت سر نهادم تا دراين ويرانه خاموش خود
با چه رازى گريانت كنم ؟
داستان كيمياگرى كه رغبتى نداشت به طلا را شنيده اى ؟
چرا به ناداني ام متهم مي كنند ؟
حال آنكه من
عصاره ى مشترك همه ى صدو دو
يا چه مي دانم چند عنصر جدول مندليف را مي دانم .
گفنه بودم
معمّاهاى ما آدم ها
پا به پاهاى خودمان قد مي كشند .
نگفته بودم ؟
اينجا و در اين لحظه برايت مي نويسم
در دل دل درختان سبز و سر به فلك سائيده
خراش دست انسان بر خاك مرغوب
زمين را پر كرده از پلاستيك هاي بي چرخ و چاره
جائي مي خواندم اينها را
به "الماس" مصنوعي مي توان بدل كرد
نمي دانم اين الماس
در تسلسل گردونه مي چرخد يا نه
درختي كه بر تنش تكيه داده ام مي شود ؟
يا همين سكّوي سيماني زير پايم
تو از كجا آمده اي ؟!
از كدام تربت مقدّس ترا چيده اند
كه اينچنين . . .
{ قلم آغوش دفتر وا مي نهد
صداي پايي به گوش مي رسد }
. . . از نو به آغوشت مي كشم :
از كدام تربت مقدّس ترا چيده اند
كه اينچنين . . .
آخرين نماز پيشانيم بر تو ابدي گشته است
چه توفاني برپاست !
تشنه ام
. . . يادت هست
شب هايي كه تشنه در كنارت خفته بودم
و براي لحظه اي كه نكند تو نباشي
سمت و سوي آشپزخانه را به ياد نمي آوردم ؟
چنينم
اينجايي
و من
سمت و سوي هيچ آبي را نمي دانم
. . . و تشنه ام
{ جفتي كه بي پياله در دست مي گذرند
بر پلّه هاي متروك شهر
شاعري مي بينند با چل برگ كاهي و خودكار بيك بي سرش
كه درختان را سرشماري مي كند }
. . . آخ !
چقدر دلم مي خواهد بر سرنوشت اينهمه درخت بي باغبان
به دوري تو
به ديري خودم
بلند بلند گريه كنم
آتشيني
جز گريستن چاره اي نيست
"ائل گلي" تابستان 1375
استعدادهاي آدميان
با رسالت هاشان هماهنگ
مردم اين جا افسوس !
حسرت بام هاي كوچك را مي خورند .
ترس از مرگ
ترس از امتحان نهائي مدرسه ي "هستي" ست
حتّي اگر بارها زندگي را مرور كرده باشي .
"تاريخ تكامل هستي"
يادگار هاي عزيزي ست
كه از چكنويس هاي شبانه روزي و عرقريزي هاي پروردگار جمع كرده اند
. . . تصفيه ي اشعار خدا هنگامي ست كه مي رسد .
زندگيم
- حتي در نديدار تو –
باز هم پر عكس هاي يادگاري ست
كه براي خدا خواهم برد . . .
بهتر است در را باز كنم
اين اتاق بد جوري دلش گرفته . . .
وقتي نيستي
از هواي تو نفس مي كشم
وقتي هستي
. . . ؟!
در كشمكش سخت ميان دو خورشيد همسايه
زمين
با آخرين مدار خود وداعي جاودان مي كند
فرزند خلف هستي
پا جاي پاي بزرگتر مي نهد
لرزان و نا مطمئن صراط را مي گذرد
و نمي داند آن لحظه اگر راهي را كه آمده باز بنگرد
خورشيد غاربي مي بيند
كه برايش از نهايت دست تكان مي دهد
و مثل سكانس آخر يك فيلم رمانتيك
بوسه حواله اش مي كند
وقتي مي خواهم مرز ميان خوب و بد را جادّه بسازم
بايد قبول كنم كوچكم
شايد اميدي بر وسعت مرزها !
بلكه قطار زندگي
از پل تقدير به سلامت گذر كند .
گاه با ديدن آب بازي آب
به بوي خاك
چنان مست مي شوم گوئي ساغر توست
گاه چنانم كه آرزويم كني
وقتي به ابر مشغولم و به پنجره دلخوش
خورشيدي ام
و گاه شاعري هستم مبهوت
كه ساده ترين مصرع حيات را
به حيرت ديده است .
نيمه شبي ساكت و سرد
پياده رو
امتداد درختان نارون زرد
و حاشيه ي قرمزي رنگ يك دكّان بسته
. . .
و تو دور مي شدي
و او دور مي شد
از قرمز
به سياه .
آه . . . !
چه قدر . . .
چه قدر كوله پشتي ما بزرگ است !
آخر تو هم در آن جا شده اي !
حالا دیگر افسانه ی پریان دریا را باور می کنم
چرا که تو یادگار لطیف ترین فلس های حیات را بر تن داری
و قلبی
که مهر بانانه ترین
می
کو
بد
و راستی یادم نبود . . .
تو زیباترین دختر آن بندر بودی
بر حاشیه ی آن آبی ترین دریاها
و من در اهتزازی از آفتاب های بلند بندر
از گلّاف پیر به ساحل نشسته شنیدم
- پیش از این آبی ها آبستن پریان بی شماری بوده اند
بیا دیگر پنهان نکنیم پری !
به خشکی دل دیوانه ی دریایم - عجب - خوش آمدی !
تابستان ۱۳۷۵
....................................................................................................
"گلاف" در گویش بومی بندر نشینان جنوب یا حداقل در بخشی ار آن
به معنی "تعمیرکار لنج و بلم" می آید
در طی مدت اخیر به دلیل تغییرات چند باره ی قالب وبلاگ و لینک ها و دسته بندی های مجدد آنها
به احتمال زیاد لینک تعدادی از دوستان از قلم افتاده . ضمن عذر خواهی صمیمانه از این عزیزان
خواهش می کنم یادآوری بفرمایند تا بیش از این شرمنده دوستان مهربان نباشم .
متشکرم
خب معلوم است توی اتاقی که فقط یک تخت هست و یک پتو
و یک بالش و دیگر هیچ . . . آدم بیشتر دلش تنگ می شود :
به سطر چندم شعر می رسم نمی دانم
تفاوتی هم ندارد
وقتی . . . همیشه در آغازین سطر خیالم بوده ای
هر صبح – دربدر و دربدر –
در خیابانهای بی شعر این شهر
- در صورتک های سفید و بی جان -
میان آنهمه مانکن های ریز و درشت
می . . . چرخم و می . . . گردم
تا بالش شب
و این امّیدی است
: هر چه پس از باران بیاید خوش است !
- بی تو . . . با تو –
وقتی کلام تو باشد چه فرقی می کند ؟
باقی همه پیشوندند و پسوند .
امشب اما
این منم ، که مضطرب وبیکار
بر سر قرارمان ساعتی چند پرسه می زنم
باور کن به اندازه ی همه ابرهای حاشیه ی دریای مدیترانه دلم برایت
تنگ است .
سر ظهر چه گریه ی پر دردی کردم !
در نبود دست هایت همه اشک هایم هدر رفت
. . . می درخشی
و این یعنی آنکه مثلا
بوسه های ترا بر عکس بی قواره ی وجودم منعکس دیده ام .
. . . شب ، خفای حضور توست
تبریز ، بی وفائی می کند
و این راز زیبائی سرمدیّ توست
نا درویشان تحریک حضور ترا بیاد نیاورند
که به همه مذکّرهای روی زمین ، از آنهمه که در کتاب های عربی بود
تا بنده ی حقیر
حق می دهم در حسرت چیدن یک سیب قد بکشند .
شاخه ی تو – امّا –
براستی چه بلند است !
§
حالا که فرصت هست ، چرا ننویسم ؟
وقتی فقط یک تخت هست و یک پتو و یک بالش و دیگر هیچ
چرا یادداشت ها کارهای احمقانه ی روزانه ام باشند ؟
وقتی که من
در هر کوچه و برزن
پی یک مصرع دلنشین شعر تو می گردم
تنها ، کلام قدسی توست
وگرنه من شاعر مسلک
- جز مدادی دوپهلو شکسته -
با دلی همچنان
چه چیز دیگری از لمس شب های هزاره ی شعر پارسی داشته ام ؟
قشنگ اگر هست . . . تو هستی
قشنگ اگر نیست . . . من نیستم
هنگام كه حلقه ی محاصره تنگتر مي فشارد
شمع هاي اميد را در شامگاه دل فزوني مي بخشي
و اين از آن اسرار بزرگ است
كه به سادگي بر زبان مي آيد .
هميشه بايد در انتظار چيزي بود
و هميشه
اميدوار و
بيمناك از زماني كه مي رود
بايد مثل روزهاي مانده به كنكور
- زمان در كف -
دقايق را كش داد و در آن
صادقانه زندگي كرد .
زمان مي آيد . . . مي رود
و در اين دور به ظاهر پوچ آمدن ها و رفتن ها
- من اميدوارم -
در يك سپيده ی صبح آمدن
ترا براي هميشه بازآرد .
دستان من ستم نمي كنند ديگر
پروانه مگريز
چرا كه اين دستان ياد دارند كودكي را
كه چگونه گرد مرگ بالهايت بر انگشتانش نشسته بود
... و كودكان - به خدا - پروانه هاي نا بالغند
هي پروانه ی سبز در ياد مانده ی ديروز گريزان !
نام آخرين گلي را كه بر آن نشسته بودي
با من بگو
سرودن تجربه ي ماندگار سجده ي انتظار انسان است
چشم به بخششي ...
وجبي راه نرفته
از دست دوست كيسه اي سوي تو پرتاب مي شود
اميدي است
ديدار آتيت را منزلي ساخته اي؟
راحت تر از اين ؟
پس بشنو :
شعر آنست كه توان نگهداريش نيست
در زهدان تاريك عقل كوچكت
وقتش كه مي آيد ،
آنقدر دردت مي گيرد كه مجبوري
با هزاران درمان و دوا
به چيزي چون زايش دست يازي
گفتمت
شاعران
تكه هاي متلاشي شده ي آينه ي اندام رسول بشريتند .